یک لحظه غفلت، یک لحظه غرور ، یک خرده عصبانیت و ....

من مقصر بودم اما تو هم کمی از اسب غرورت پایین میومدی و اینقدر به تاخت نمیرفتی اینطور نمی شد ...

تو برام مهم تر از اونی هستی که فکر میکنی. من واسه یه دختر غریبه که تا بحال ندیدمش و تو یه شهر دیگه زندگی میکنه و واسم اهمیتی نداره هدیه هرچند ناقابل نمی فرستم . خود من بیشتر از تو خوشحال میشم وقتی به دستت میرسه .

ای بی انصاف . غرور اسبی است که صاحبش رو بر زمین خواهد کوفت. پیاده هم میشه مغرور بود

+ تاریخ | شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت | 12:36 نویسنده | سعید و صدف |

امروز هوای دلم کمی شاعرانه است، دوست دارم تو راهم شریک کنم واسه همین چند تا از شعرها و جملات تاثیر گذاری که واسم جذاب بود رو  می نویسم . کاشکی خوشت بیاد....

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید ..."

فریدون مشیری

                ****************************************

"با من شريک شو
در نان هر روزه ي تنهايي ام
پرکن با حضورت
ديوارهاي غياب را
مذهب کن
پنجره ي ناموجود را
دري باش
بالاي همه درها
که هميشه مي توان آن را
باز گذاشت . . ."

هالينا پوشوياتوسکا

 ****************************************

"امــروز خـم شدم و در گـوش کودکی
کـــه مــرده بــه دنــیا آمده بود
آهــسته گفتم . . .
" چـیزی "رو از دسـت ندادی . . ."

آلبـر کامـو

 
 

****************************************

"سهم من از تو
دلتنگی بی پایانی‌ست
که روزها دیوانه ام می‌کند
شب‌ها شاعر"

کامران فریدی

 

****************************************

"من تمنا کردم که تو با من باشی
و تو گفتی هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت ..."

حمید مصدق

 

****************************************

"تبعید به قطبِ جنوب یا قله ی مون بلان آن قدر آدمی را از دیگران دور نمی کند که اندیشه ئی متفاوت با اندیشه ی دیگران!"

در جستجوی زمان از دست رفته_مارسل پروست

 

****************************************

"جايى كه بودن و نبودنت هيچ فرقى ندارد
نبودنت را انتخاب كن
اينگونه
به بودنت احترام گذاشته اى..."

هاروكى موراكامى

****************************************

"شاید زندگی آن جشنی نباشد كه
آرزویش را داشتی ...
اما حال كه به آن دعوت شده ای،
تا می توانی زیبا برقص ..!"

چارلی چاپلین

 

+ تاریخ | دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت | 11:57 نویسنده | سعید و صدف |

از وقتی آشنا شدیم چند بار قرار ملاقات گذاشتیم اما گرفتاری و بعد مسافت مانع از این امر شده. این بار قول دادی حتما میام اما تا حالا که ناامیدمون کردی ...

می دونم... واسه منم سخته... یه جورایی به این سبک عادت کردم. یه دوست راه دور. فارغ از تمام مشکلات دوستی های معمولی . فارغ از همه توقعات، دلخوریها و برداشت های اشتباه. بدون چشم داشت...

والبته بدون عذاب وجدان!

اما دلم میخواد واسه یه بار هم شده همو ببینیم. میخوام ببینم برداشت دو نفری که همیشه همو از پشت پیامکها و تلفنهای گاه و بیگاه می دیدن چه جوریه. و البته همدیگه رو دوست داشتن...

تو که نیومدی ولی من سوغاتی واست فرستادم. چیز زیادی نبود اما امیدوارم دوست داشته باشی و بدون همیشه منتظرت هستم

+ تاریخ | شنبه چهارم مرداد 1393ساعت | 12:28 نویسنده | سعید و صدف |

ماه رمضان رسید و از اولین آشنایی ما 3 سال می گذره...

با اینکه دیروز بعد از نزدیک به یکسال باهات حرف زدم اما انگار هر روز اینکارو انجام میدم. صمیمی و گرم و راحت.

اما چیزی در تو تغییر کرده. چیزی در تو داره میمیره. و من نگرانتم. تو حساس و زودرنجی و همین وضعیت رو بیشتر از اونچه هست به نظرت تیره میکنه. مراقب خودت باش.

امیدوارم به زودی ببینمت ...

+ تاریخ | جمعه سیزدهم تیر 1393ساعت | 11:20 نویسنده | سعید و صدف |

عید امسال رو تهران بودم و ........

چیز تازه و جدیدی نیست که درباره اش بنویسم پس

ای همدم روزگار.... چونی بی من

+ تاریخ | یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت | 16:15 نویسنده | سعید و صدف |

بالاخره پس از مدتها وقت کردم به صفحه سری بزنم. تو هم که دیگه روی بی وفایی رو سفید کردی. تو این مدت محل شرکت رو عوض کردیم. از وقتی رفتیم جای جدید اینترنت ندارم. خیلی جالبه وسط یه کلان شهر پورت نداره که بتونی اینترنت داشته باشی. به هر حال زمان زیادی گذشت. دخترم شش ماهه شد، کارهای شرکت پیشرفت زیادی کرد، ماشینم رو عوض کردم، لحظات تلخ و شیرین زیادی داشتم، اتفاقاتی افتاد که واسم تازگی داشت یعنی یه عکس العمل جدید نسبت بهش داشتم. معنای تازه ای از رفاقت، دوستی، آرامش و اضطراب رو تجربه کردم. 

با یه دوست قدیمی تجدید رابطه کردم و این رابطه برام ارزش زیادی داشت .دلم میخواد نوشته هام مستمر باشه اما امان از گرفتاری .... که این روزها نقطه مشترک همه ایرانیها شده. راستی امسال هم داره تموم میشه، چند سال میگذره از آشنایی من و تو.... شاید یک عمر.

امیدوارم اینا رو بخونی و برام بنویسی. بنویس

+ تاریخ | دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت | 17:41 نویسنده | سعید و صدف |

   بیگناه پای دار رفت و خندید

  نمیدانست بالای دار هم خواهد رفت

      چاقو دسته خود را برید

و محبت خارها را گل نکرد

همانگونه که دوری دوستی نیاورد

                                 و اتفاقا پول باعث خوشبختی شد

انگار دوره ضرب المثل ها به پایان رسیده

                                     همانگونه که آدمیت ....

                                                          عجیب دنیایی است نازنین

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت | 11:50 نویسنده | سعید و صدف |


باز محرمت اومد حسینم ...

از کودکی با اسم حسین و بزرگی محرم و داغ کربلا بزرگ شدم و عشق اومدن محرم رو داشتم... اسلام رو به خاطر حسین دوست داشتم و حسین رو به خاطر علی... تو دلم آرزو میکردم کاش اون زمان بودم و از حسین رخصت شهادت میگرفتم و

اما کم کم بزرگتر که میشدم چیزهای بیشتری میدیدم, کتابهای بیشتری میخوندم و نظرات دیگه ای میشنیدم، حسین دیگه قهرمان بی بدیل بچگی هام نبود، دیگه حاضر نبودم هر چیزی که به کربلا و حسین نسبت میدن قبول کنم، خودم رو دور از مردم کوچه و بازار میدیدم، بهشون حسودیم میشد که هنوز ساده دلی شون رو داشتن،هنوز باور داشتن که حسین از همه چیز باخبر بود ، هنوز باور داشتن که اگه حسین میخواست با یه نگاهش زمین و زمون رو بهم میدوخت، هنوز میخواستن فکر کنن که تنها راه رسیدن به بهشتشون فقط گریه بر حسینه و فقط گریه. و  هنوز حسین رو داشتن....

اما اتفاق دیگه ای هم افتاد، حسین از خرافات و افسانه هایی که دورش تنیده بود و نمیذاشت صورت واقعیش دیده بشه دور شد، حسین به زندگی واقعی نزدیک تر شد، حسین جنبه انسانی تر گرفت، حسین شد انسانی که به خاطر قرار با مردمش همه زندگیش رو برداشت و رفت و بخاطر نامردی روزگارش همه زندگیش رو گذاشت و رفت. حسین آزاده بود و بخاطر آزادی جنگید. دیگه حسین متعلق به قشر مذهبی خشک و مقدس نبود و حالا از هر قیدی بجز آزادی فارغ بود

آری ... هنوز هم حسین قهرمان بی بدیل زندگی منه 

به قول استاد دکتر شریعتی:

تعجب میکنم از مردمی که خودشون زیر بار ظلم وستم زندگی می کنند و بر حسینی میگریند که آزاد بود و با آزادگی شهید شد.

+ تاریخ | سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت | 10:56 نویسنده | سعید و صدف |

دیروز برگشتم. سفر همیشه خوبه, این یکی عالی بود. یه سفر مجردی با یه دوست, فارغ از همه چی و همه کس. فقط خندیدن بود و بی خیالی. البته روز آخری لب سواحل جنوب، یه حال خوبی داشتم، دلم میخواست دیگه برنگردم، از همونجا بزنم برم هرجا شد، البته هوا هم به این حال خیلی کمک میکرد. یه باد ملایم ، امواج متلاطم، ماهیای کوچیک، قایقهای سرگردون و ... اسکله تنها و صبور.

دوست داشتم چند ساعت بیخودانه دراز بکشم و خودم رو بسپارم دست این محیط آروم.

گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست     رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

+ تاریخ | پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت | 10:26 نویسنده | سعید و صدف |


یه چند روزی دارم میرم مسافرت شاید یه کم از روزمرگی دربیام ...

یه گروه از آشناهام هستند که دور هم جمع میشن و خیرات میکنن و خودشون غذایی چیزی میبرن به دست مستحق میرسونن و .... قران به روش خودشون تفسیر میکنن ، تو کوه میرن دعا میکنن و نماز میخونن، اعیاد و شب قدرها رو یه روز جلوتر میگیرن، غذاهای خودشون رو میخورن یعنی غذاهایی که با روغن نباتی درست میشه نمیخورن یا مرغ یخی و برزیلی ، ماستی که با شیر خشک درست میشه یا.... یه رهبر هم دارن که اون هم از اقوام خودمه و مثل پیامبر زمان بهش اعتقاد دارن . گاهی هم غارنوردی میکنن و پیامبر هم جاهای مختلف غار رو تفسیر میکنه، پیامبر البته زن هم هست! خدا وکیلی هم خوب هدایتشون میکنه. کسایی رو میشناسم که اصلا اهل این حرفا نیستن و سواد آنچنانی هم ندارن و وضعشون هم خوبه اما هرکاری که لازم میبینن واسه هدفشون انجام میدن، از انواع لذایذ گرفته تا مال دنیا ... حاضرن همه کاری انجام بدن

به هرحال منه به اصطلاح روشنفکر امروزی قبولشون ندارم و همش میخوام با استدلال و منطق باهاشون بجنگم. شنیده بودم پیامبرشون گفته بود واسه سعید نگرانم، داره از دست میره، خیلی دنیازده شده ، کاش میفهمید...

نمیدونم راستش وقتی فکر میکنم میبینم راست میگه ، حالا منی که همش بهشون ایراد میگیرم ، خودم چیکار میکنم؟ اونها حداقل به فکر خودشون افتادن و دارن یه تلاشی میکنن. من چی؟ همش روزمرگی و کار و تکرار و تکرار و ....

نه یه حرکتی نه یه به خود اومدنی نه یه هدفی نه یه راهی.... امثال من فقط سعی مون تخریب دیگرانه ، خوب اگه راهشون غلطه راه درست رو نشون بده. اما هیهات

شاید تو این مسافرت یه فکری کردم و یه تکونی به زندگیم دادم ، همش شده مال جمع کردن و تو دنیا فرو رفتن پس هدف چی بود؟ همین ... این همه تکامل تدریجی و ژن و روح و روان و فلسفه و دین و ... همش کشک!

+ تاریخ | چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت | 10:46 نویسنده | سعید و صدف |


باز باران با ترانه ....

دوباره باران های پاییزی شروع شد. امروز صبح با صدای نوازش قطرات بارون با شیشه های پنجره از خواب پاشدم. سرمای آرام بخشی همه جا رو پر کرده بود. ابرهای تیره باعث میشد فکر کنی زمان از چیزی که هست آرومتر میگذره. هوا، هوای عاشقی بود. یه نخ سیگار هم بدجوری می چسبید

دلم یه مسافرت خواست اونم تنهایی. برم تا ببینم به کجا میرسم. دوست دارم راه بیفتم و از هر جاده و باریکه و روستایی که خوشم اومد راهم رو کج کنم و 

ای داد بیداد... تا کی از آرزوهامون بگیم و آرزو کنیم یه روزی جامه عمل بهشون بپوشونیم ... 

راستی عکس جدیدت هم خیلی قشنگه

+ تاریخ | سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت | 11:25 نویسنده | سعید و صدف |


اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردمدوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده
 
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم

+ تاریخ | یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت | 10:37 نویسنده | سعید و صدف |


میدونم که این شعر سهراب رو حتما خوندید اما هر بار که میخونی تازه است و هربار میتونی دلت رو بدی به واژه هاش و غرق بشی تو مفاهیم عمیق و البته لطیفش ... تقدیم به تویی که ...

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

+ تاریخ | سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت | 11:7 نویسنده | سعید و صدف |


دیشب یه فیلم دیدم که بعد از مدتها بهم چسبید. گاهی که از یه فیلم توقعی نداری وقتی فیلم جون داری از کار در میاد خیلی حال میده. اولین بار بعد از دیدن " بوسه زندگی" این حس بهم دست داد. "21 گرم" هم همینطور. یه بار هم موقع دیدن " بلوار مولهلند" شوک زده شدم ....

دیشب هم " بوفالو 66" رو دیدم. فیلمی خاص با عنوان بندی خاص. صحنه های سرد و عصبی. بازیهای عالی. کادر بندی های فوق العاده. اول فیلم اخطار زیر 16 سال داشت با اینکه فیلم نه صحنه خشن داشت و نه سکس اما تمام فیلم این استرس و هیجان رو داشت که شاید اتفاقی بیافته . همش منتظر وقوع یه حادثه بودی و مهمتر از همه اینکه فیلم سرانجام خوبی داشت. چه حس خوبیه وقتی یه فیلم تموم میشه و تو احساس حماقت بهت دست نمیده مثل احساسی که این روزا بعد دیدن محصولات فرهنگی هموطن معمولا میاد سراغت... و وقتی که میفهمی اون فیلم جزء پر فروشهای سال هم بوده....

خدا رو شکر که ماهواره و بعضی از این کانالهای مناسبش هست و مخصوصا کانال "AAA movie"

+ تاریخ | دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت | 9:47 نویسنده | سعید و صدف |


http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Elhambakhs15/21.jpg

+ تاریخ | شنبه سی ام شهریور 1392ساعت | 8:54 نویسنده | سعید و صدف |

هلنا کوچولو تولدت مبارک 

حتما تو هم مثل همه بچه ها برای اینکه دعوتت کردن این دنیا کلی گریه کردی اما  پدر و مادرت و خیلی های دیگه کلی شاد بودن 

پیش نمیاد که تو رو بعدها بشناسم یا شاید از نزدیک ببینمت 

 اما یه زمانی بابا سعیدت و  یه جورایی میشناختم 

اونقدر میشناختم که یه روزایی دوست هم بودیم حتی میگفتیم عاشق هم هستیم ... از گفتن   این حرفها اصلا  خجالت نمیکشم ،  حتما یه روزی که بزرگ شدی و  عاشق شدی برات قابل درک میشه،   البته  من هنوزم رابطمونو درک نکردم ! شایدم عاشق نبودیم و هر کدوممون دنبال  پرکردن جاهای خالی دلمون بودیم اما راه و اشتباه میرفتیم برا همین رفاقتمون هم اشتباه بود و ...

بابات در مورد تو چیزی به من نگفته بود ، نگفت که تصمیم گرفته پدر بشه و کی و کجا یه کارایی کرده که حالا تو بینشونی .... آخه ما دیگه ....

امیدورام بزرگ که شدی دختر مهربونی بشی ، و وجودت پر از انسان بودن باشه و هستی رو زیبا درک کنی ،و از هیچکس انتظاری نداشته باشی که به قول انیشتین انتظارات صدمه زننده هستند ، امیدورام زندگی رو حس کنی و ازش لذت ببری  و خیلی بیشتر از  بابا اهل مطالعه و شعر و ... باشی  آخه  دخترا خیلی به باباهاشون شبیه میشن حتما یه روزی قلبت برای کسی میتپه و عشق تو وجودت متولد میشه و حتما اون لحظه زندگی معنا و مفهوم متفاوتی از خودش بهت نشون میده ... امیدوارم تجربه ای که از عشق نصیبت میشه  فوق العاده  باشه 

برات بهترینها رو آرزو میکنم و از تو مچکرم چون  تولدت بهانه شیرینی برای نوشتن آخرین یادداشتم به پدرت شد .


+ تاریخ | چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت | 20:40 نویسنده | سعید و صدف |

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است 
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...

+ تاریخ | پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت | 14:20 نویسنده | سعید و صدف |

تولدت مبارک عزیزم

امیدوارم  باقی عمرت رو به شادی و خوشی بگذرونی و همیشه از وجودت راضی و خرسند باشی . فال گرفتم و این اومد...

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد    نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

**********************

 مرسی عزیزم :-*

+ تاریخ | سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت | 10:50 نویسنده | سعید و صدف |


وااااااااااااااای

چقد غر میزنی صدف!

نمیخوای یه بار هم طور دیگه ای نگاه کنی ....

دو نفر دور از هم، تا بحال همو ندیدن اما دلبستگی زیادی بهم دارن و حالا که مشکلات و زندگی نذاشته تا با هم باشن خوب درد دلها و تجربیات و عقاید و .... چیزهای دیگه رو با هم تقسیم کنن اون هم بدون رودربایستی و هنجارها و عرف.

سعی کن هنجارشکنانه فکر کنی، سعی کن زمانه و جغرافیات رو بشکنی، دوست باش با کسی که تو رو دوست داره ....

+ تاریخ | دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت | 10:15 نویسنده | سعید و صدف |


بر بستر تردید، فرومایه ترینم

دیری است که من سنگ ترین سنگ زمینم

چون خاطره مبهم یک کوچه بن بست

صد بار اگر تازه شوم، باز همینم ...

***********

این  الان جواب نوشته های من بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت | 10:20 نویسنده | سعید و صدف |