X
تبلیغات
دل نوشته های خصوصی سعید و صدف

عید امسال رو تهران بودم و ........

چیز تازه و جدیدی نیست که درباره اش بنویسم پس

ای همدم روزگار.... چونی بی من

+ تاریخ | یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت | 16:15 نویسنده | سعید و صدف |

بالاخره پس از مدتها وقت کردم به صفحه سری بزنم. تو هم که دیگه روی بی وفایی رو سفید کردی. تو این مدت محل شرکت رو عوض کردیم. از وقتی رفتیم جای جدید اینترنت ندارم. خیلی جالبه وسط یه کلان شهر پورت نداره که بتونی اینترنت داشته باشی. به هر حال زمان زیادی گذشت. دخترم شش ماهه شد، کارهای شرکت پیشرفت زیادی کرد، ماشینم رو عوض کردم، لحظات تلخ و شیرین زیادی داشتم، اتفاقاتی افتاد که واسم تازگی داشت یعنی یه عکس العمل جدید نسبت بهش داشتم. معنای تازه ای از رفاقت، دوستی، آرامش و اضطراب رو تجربه کردم. 

با یه دوست قدیمی تجدید رابطه کردم و این رابطه برام ارزش زیادی داشت .دلم میخواد نوشته هام مستمر باشه اما امان از گرفتاری .... که این روزها نقطه مشترک همه ایرانیها شده. راستی امسال هم داره تموم میشه، چند سال میگذره از آشنایی من و تو.... شاید یک عمر.

امیدوارم اینا رو بخونی و برام بنویسی. بنویس

+ تاریخ | دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت | 17:41 نویسنده | سعید و صدف |

   بیگناه پای دار رفت و خندید

  نمیدانست بالای دار هم خواهد رفت

      چاقو دسته خود را برید

و محبت خارها را گل نکرد

همانگونه که دوری دوستی نیاورد

                                 و اتفاقا پول باعث خوشبختی شد

انگار دوره ضرب المثل ها به پایان رسیده

                                     همانگونه که آدمیت ....

                                                          عجیب دنیایی است نازنین

+ تاریخ | سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت | 11:50 نویسنده | سعید و صدف |


باز محرمت اومد حسینم ...

از کودکی با اسم حسین و بزرگی محرم و داغ کربلا بزرگ شدم و عشق اومدن محرم رو داشتم... اسلام رو به خاطر حسین دوست داشتم و حسین رو به خاطر علی... تو دلم آرزو میکردم کاش اون زمان بودم و از حسین رخصت شهادت میگرفتم و

اما کم کم بزرگتر که میشدم چیزهای بیشتری میدیدم, کتابهای بیشتری میخوندم و نظرات دیگه ای میشنیدم، حسین دیگه قهرمان بی بدیل بچگی هام نبود، دیگه حاضر نبودم هر چیزی که به کربلا و حسین نسبت میدن قبول کنم، خودم رو دور از مردم کوچه و بازار میدیدم، بهشون حسودیم میشد که هنوز ساده دلی شون رو داشتن،هنوز باور داشتن که حسین از همه چیز باخبر بود ، هنوز باور داشتن که اگه حسین میخواست با یه نگاهش زمین و زمون رو بهم میدوخت، هنوز میخواستن فکر کنن که تنها راه رسیدن به بهشتشون فقط گریه بر حسینه و فقط گریه. و  هنوز حسین رو داشتن....

اما اتفاق دیگه ای هم افتاد، حسین از خرافات و افسانه هایی که دورش تنیده بود و نمیذاشت صورت واقعیش دیده بشه دور شد، حسین به زندگی واقعی نزدیک تر شد، حسین جنبه انسانی تر گرفت، حسین شد انسانی که به خاطر قرار با مردمش همه زندگیش رو برداشت و رفت و بخاطر نامردی روزگارش همه زندگیش رو گذاشت و رفت. حسین آزاده بود و بخاطر آزادی جنگید. دیگه حسین متعلق به قشر مذهبی خشک و مقدس نبود و حالا از هر قیدی بجز آزادی فارغ بود

آری ... هنوز هم حسین قهرمان بی بدیل زندگی منه 

به قول استاد دکتر شریعتی:

تعجب میکنم از مردمی که خودشون زیر بار ظلم وستم زندگی می کنند و بر حسینی میگریند که آزاد بود و با آزادگی شهید شد.

+ تاریخ | سه شنبه بیست و یکم آبان 1392ساعت | 10:56 نویسنده | سعید و صدف |

دیروز برگشتم. سفر همیشه خوبه, این یکی عالی بود. یه سفر مجردی با یه دوست, فارغ از همه چی و همه کس. فقط خندیدن بود و بی خیالی. البته روز آخری لب سواحل جنوب، یه حال خوبی داشتم، دلم میخواست دیگه برنگردم، از همونجا بزنم برم هرجا شد، البته هوا هم به این حال خیلی کمک میکرد. یه باد ملایم ، امواج متلاطم، ماهیای کوچیک، قایقهای سرگردون و ... اسکله تنها و صبور.

دوست داشتم چند ساعت بیخودانه دراز بکشم و خودم رو بسپارم دست این محیط آروم.

گرچه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست     رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

+ تاریخ | پنجشنبه شانزدهم آبان 1392ساعت | 10:26 نویسنده | سعید و صدف |


یه چند روزی دارم میرم مسافرت شاید یه کم از روزمرگی دربیام ...

یه گروه از آشناهام هستند که دور هم جمع میشن و خیرات میکنن و خودشون غذایی چیزی میبرن به دست مستحق میرسونن و .... قران به روش خودشون تفسیر میکنن ، تو کوه میرن دعا میکنن و نماز میخونن، اعیاد و شب قدرها رو یه روز جلوتر میگیرن، غذاهای خودشون رو میخورن یعنی غذاهایی که با روغن نباتی درست میشه نمیخورن یا مرغ یخی و برزیلی ، ماستی که با شیر خشک درست میشه یا.... یه رهبر هم دارن که اون هم از اقوام خودمه و مثل پیامبر زمان بهش اعتقاد دارن . گاهی هم غارنوردی میکنن و پیامبر هم جاهای مختلف غار رو تفسیر میکنه، پیامبر البته زن هم هست! خدا وکیلی هم خوب هدایتشون میکنه. کسایی رو میشناسم که اصلا اهل این حرفا نیستن و سواد آنچنانی هم ندارن و وضعشون هم خوبه اما هرکاری که لازم میبینن واسه هدفشون انجام میدن، از انواع لذایذ گرفته تا مال دنیا ... حاضرن همه کاری انجام بدن

به هرحال منه به اصطلاح روشنفکر امروزی قبولشون ندارم و همش میخوام با استدلال و منطق باهاشون بجنگم. شنیده بودم پیامبرشون گفته بود واسه سعید نگرانم، داره از دست میره، خیلی دنیازده شده ، کاش میفهمید...

نمیدونم راستش وقتی فکر میکنم میبینم راست میگه ، حالا منی که همش بهشون ایراد میگیرم ، خودم چیکار میکنم؟ اونها حداقل به فکر خودشون افتادن و دارن یه تلاشی میکنن. من چی؟ همش روزمرگی و کار و تکرار و تکرار و ....

نه یه حرکتی نه یه به خود اومدنی نه یه هدفی نه یه راهی.... امثال من فقط سعی مون تخریب دیگرانه ، خوب اگه راهشون غلطه راه درست رو نشون بده. اما هیهات

شاید تو این مسافرت یه فکری کردم و یه تکونی به زندگیم دادم ، همش شده مال جمع کردن و تو دنیا فرو رفتن پس هدف چی بود؟ همین ... این همه تکامل تدریجی و ژن و روح و روان و فلسفه و دین و ... همش کشک!

+ تاریخ | چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت | 10:46 نویسنده | سعید و صدف |


باز باران با ترانه ....

دوباره باران های پاییزی شروع شد. امروز صبح با صدای نوازش قطرات بارون با شیشه های پنجره از خواب پاشدم. سرمای آرام بخشی همه جا رو پر کرده بود. ابرهای تیره باعث میشد فکر کنی زمان از چیزی که هست آرومتر میگذره. هوا، هوای عاشقی بود. یه نخ سیگار هم بدجوری می چسبید

دلم یه مسافرت خواست اونم تنهایی. برم تا ببینم به کجا میرسم. دوست دارم راه بیفتم و از هر جاده و باریکه و روستایی که خوشم اومد راهم رو کج کنم و 

ای داد بیداد... تا کی از آرزوهامون بگیم و آرزو کنیم یه روزی جامه عمل بهشون بپوشونیم ... 

راستی عکس جدیدت هم خیلی قشنگه

+ تاریخ | سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت | 11:25 نویسنده | سعید و صدف |


اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردمدوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده
 
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است .
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم

+ تاریخ | یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت | 10:37 نویسنده | سعید و صدف |


میدونم که این شعر سهراب رو حتما خوندید اما هر بار که میخونی تازه است و هربار میتونی دلت رو بدی به واژه هاش و غرق بشی تو مفاهیم عمیق و البته لطیفش ... تقدیم به تویی که ...

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

+ تاریخ | سه شنبه شانزدهم مهر 1392ساعت | 11:7 نویسنده | سعید و صدف |


دیشب یه فیلم دیدم که بعد از مدتها بهم چسبید. گاهی که از یه فیلم توقعی نداری وقتی فیلم جون داری از کار در میاد خیلی حال میده. اولین بار بعد از دیدن " بوسه زندگی" این حس بهم دست داد. "21 گرم" هم همینطور. یه بار هم موقع دیدن " بلوار مولهلند" شوک زده شدم ....

دیشب هم " بوفالو 66" رو دیدم. فیلمی خاص با عنوان بندی خاص. صحنه های سرد و عصبی. بازیهای عالی. کادر بندی های فوق العاده. اول فیلم اخطار زیر 16 سال داشت با اینکه فیلم نه صحنه خشن داشت و نه سکس اما تمام فیلم این استرس و هیجان رو داشت که شاید اتفاقی بیافته . همش منتظر وقوع یه حادثه بودی و مهمتر از همه اینکه فیلم سرانجام خوبی داشت. چه حس خوبیه وقتی یه فیلم تموم میشه و تو احساس حماقت بهت دست نمیده مثل احساسی که این روزا بعد دیدن محصولات فرهنگی هموطن معمولا میاد سراغت... و وقتی که میفهمی اون فیلم جزء پر فروشهای سال هم بوده....

خدا رو شکر که ماهواره و بعضی از این کانالهای مناسبش هست و مخصوصا کانال "AAA movie"

+ تاریخ | دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت | 9:47 نویسنده | سعید و صدف |


http://mj6.persianfun.info/img/92/6/Elhambakhs15/21.jpg

+ تاریخ | شنبه سی ام شهریور 1392ساعت | 8:54 نویسنده | سعید و صدف |

هلنا کوچولو تولدت مبارک 

حتما تو هم مثل همه بچه ها برای اینکه دعوتت کردن این دنیا کلی گریه کردی اما  پدر و مادرت و خیلی های دیگه کلی شاد بودن 

پیش نمیاد که تو رو بعدها بشناسم یا شاید از نزدیک ببینمت 

 اما یه زمانی بابا سعیدت و  یه جورایی میشناختم 

اونقدر میشناختم که یه روزایی دوست هم بودیم حتی میگفتیم عاشق هم هستیم ... از گفتن   این حرفها اصلا  خجالت نمیکشم ،  حتما یه روزی که بزرگ شدی و  عاشق شدی برات قابل درک میشه،   البته  من هنوزم رابطمونو درک نکردم ! شایدم عاشق نبودیم و هر کدوممون دنبال  پرکردن جاهای خالی دلمون بودیم اما راه و اشتباه میرفتیم برا همین رفاقتمون هم اشتباه بود و ...

بابات در مورد تو چیزی به من نگفته بود ، نگفت که تصمیم گرفته پدر بشه و کی و کجا یه کارایی کرده که حالا تو بینشونی .... آخه ما دیگه ....

امیدورام بزرگ که شدی دختر مهربونی بشی ، و وجودت پر از انسان بودن باشه و هستی رو زیبا درک کنی ،و از هیچکس انتظاری نداشته باشی که به قول انیشتین انتظارات صدمه زننده هستند ، امیدورام زندگی رو حس کنی و ازش لذت ببری  و خیلی بیشتر از  بابا اهل مطالعه و شعر و ... باشی  آخه  دخترا خیلی به باباهاشون شبیه میشن حتما یه روزی قلبت برای کسی میتپه و عشق تو وجودت متولد میشه و حتما اون لحظه زندگی معنا و مفهوم متفاوتی از خودش بهت نشون میده ... امیدوارم تجربه ای که از عشق نصیبت میشه  فوق العاده  باشه 

برات بهترینها رو آرزو میکنم و از تو مچکرم چون  تولدت بهانه شیرینی برای نوشتن آخرین یادداشتم به پدرت شد .


+ تاریخ | چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت | 20:40 نویسنده | سعید و صدف |

برای من 
دوست داشتن 
آخرین دلیل دانایی است
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است 
چقدر تحمل سکوتش طولانی ست
چقدر ...

+ تاریخ | پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت | 14:20 نویسنده | سعید و صدف |

تولدت مبارک عزیزم

امیدوارم  باقی عمرت رو به شادی و خوشی بگذرونی و همیشه از وجودت راضی و خرسند باشی . فال گرفتم و این اومد...

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد    نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

**********************

 مرسی عزیزم :-*

+ تاریخ | سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت | 10:50 نویسنده | سعید و صدف |


وااااااااااااااای

چقد غر میزنی صدف!

نمیخوای یه بار هم طور دیگه ای نگاه کنی ....

دو نفر دور از هم، تا بحال همو ندیدن اما دلبستگی زیادی بهم دارن و حالا که مشکلات و زندگی نذاشته تا با هم باشن خوب درد دلها و تجربیات و عقاید و .... چیزهای دیگه رو با هم تقسیم کنن اون هم بدون رودربایستی و هنجارها و عرف.

سعی کن هنجارشکنانه فکر کنی، سعی کن زمانه و جغرافیات رو بشکنی، دوست باش با کسی که تو رو دوست داره ....

+ تاریخ | دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت | 10:15 نویسنده | سعید و صدف |


بر بستر تردید، فرومایه ترینم

دیری است که من سنگ ترین سنگ زمینم

چون خاطره مبهم یک کوچه بن بست

صد بار اگر تازه شوم، باز همینم ...

***********

این  الان جواب نوشته های من بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



+ تاریخ | دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت | 10:20 نویسنده | سعید و صدف |


وجود ما معماییست حافظ                 

                                           که تحقیقش فسون است و فسانه . . .

+ تاریخ | سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت | 10:51 نویسنده | سعید و صدف |


خیلی ناراحت کننده است که ببینی میاد تو فیسبوک و مطلب میذاره و شیر میکنه و لایک... اما یه سرپا نمیاد سری به وبلاگش بزنه و نظری بده و مطلبی بنویسه و

فکر نمیکنم اونقدرها وقت گیر باشه یا اینکه احتیاج به فیلترشکن داشته باشه ! 

********************************************************

پاسخ:

راست میگی !!!خیلی ناراحت کننده است ، و این تازه تجربه بخشی از حس منه تو روزهایی که روی فیس بوک میدیدمت  اما توی این صفحه نه ....فکر نکن خواستم تلافی کنم که میدونی اهلش نیستم .... اما چیزی که قلبم و میشکنه اینکه هر بار که نوشتم جوابی از تو نگرفتم ، انگار من برای خودم مینویسم و تو هم برای خودت، بی توجهی به نوشته های من سعید! بی توجه !!!!

اگه من و میشناسی باید بدونی اولین صفحه ای که هر روز باز میکنم حتی قبل از صفحه شخصی خودم این صفحه مشترکه ، بارها و بارها نوشته های قدیمی رو میخونم ، واسم مثل هواست برای زنده موندن .... درست یا غلطش رو نمیدونم یعنی سعی میکنم بهش فکر نکنم !!!

قرار بود یه راه نشون بدی برای ادامه ، که ندادی 

قرار بود بگی چطوری چه مدلی چه شکلی با چه روش و قانونی میشه دوست باشیم بدون عشق بدون  خواستن بدون حس مالکیت بدون حسادت بدون پا گذاشتن تو حریم یکی دیگه بدون ... 

اینها هنوز هم گره های پیش روی من و تو هستن که نمیزارن مسیر و جلو بریم و ما رو پشت خودشون نگه داشتن... 

یه بار تصمیم گرفتم رابطه ام و از نو بسازم ، حس کنم تازه میشناسمت و همه داشته های قدیمی رو دور بریزم شاید کمک کنه به ادامه راه اما یه وقتایی حرصم و در میاری ، مثلا وقتی اس میدادی و اولاش که منم جواب میدادم ، اما کم کم دستم اومد که جنابعالی فقط تا ظهر جواب اس میدی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چون وقتی از شرکت میری خطتت و دیگه با خودت نمیبری !!!!!!!!!!!!!  شاید حق داری شاید برای حفظ چیزهای با ارزش  دیگه  لازمه اما از نظر من توهینه به من به شخصیتم . دوباره دلسرد شدم باخودم میگفتم کسی که میخواد منو در حد چند تا پیام تو کشو میز محل کارش داشته باشه چرا باید بودن باهاش و داشتنش برام مهم باشه ، چرا باید دلتنگ باشم واسه دلی که فقط من و لای سطرهای این صفحه میخواد ...  اینها و ده ها چیز دیگه سوالهای بی جوابین که هر روز بین قلبم و منطقم پینگ پنگ بازی میکنن و این بازی بی وقفه و  بدون نتیجه ادامه داره ...

شاید اگه اینجا ایران نبود اگه اطرافمون پر از تعصبات مذهبی و عرفی نبود شاید اگه به اصطلاح خودمون تو دنیای متجدد بزرگ شده بویدم و شکل گرفته بودیم ، شاید ، البته شاید میتونستیم آزادنه تجربه یه رفاقت معمولی از اون مدل رفقتای مردونه یا زنونه رو با یه جنس مخالف  هم داشته باشیم ، شاید هیچوقت خط قرمز و رد نمیکردیم و اوضاع ما حالا این نبود شاید حریصانه عاشق نمیشدیم که حالا بین دو راهی دل دادن و دل کندن دست و پا بزنیم !!!!!


+ تاریخ | دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت | 11:57 نویسنده | سعید و صدف |


قرار نبود اینطور شود ...

قرار نبود اینقدر دور شویم از هم

قرار نبود سکوت شود جایگزین تمام نگفته های قلبمان

قرار نبود کار سرگرمی شود برای فراموشی همه عطش درونمان

قرار نبود دیگر نشنویم صدای یکدیگر را .... به بهانه های هر روزه مان

قرار نبود ..... اما بیقرار شدم صدف

+ تاریخ | چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت | 11:58 نویسنده | سعید و صدف |

گم شده ام روی نقشه این صفحه و تو 

تا پیدا نشوم چطور میتوانم حضورم را به تصویر بکشم  

گل نیستم که عطرم به مشامت برسد، تا بدنبالم بیایی 

یک کاکتوس پر از خارم ، عطر که ندارم هیچ ، 

به فرض هم اگر پیدایم کنی ،  نوازش کردنم هم درد آور خواهد بود .


+ تاریخ | دوشنبه هفتم مرداد 1392ساعت | 13:45 نویسنده | سعید و صدف |